November 28, 2013

داستان مرد بودن

زن ها كلا خيلى مشكل دارند ولى يكى از مهمترين مشكلاتشان اين است كه نميخواهند قبول كنند كه مرد ها احتياج به تنوع جنسى دارند و سكس صرفا با يك زن براى يك مرد كافى نيست و اين عمل تنوع جنسی اتفاقا به بهبود روابطشان با پارتنر ثابت كمك ميكنند. داستان زير در همين مورد ميباشد

ساعت دو یه روز سرد پاییزه. کارت میزنم و از اداره میام بیرون. مهندسی مکانیک از بهترین دانشگاه کشور و کارم اداریه و در آمد خوبی دارم وضع مالی پدرم هم خوب بود و برام بعد عروسی با ساناز یه آپارتمان کوچیک تو نازرانیه خرید، قبل خونه رفتن میرم یه کم خرید کنم، برا دو تا پسر گلم آدامس و شکلات بخرم.
هوای سرد بیرون گرمی ماشین و موسیقی در حال پخش یه حس امنیت کاذب بهم میده. باید از خیابونهای فرعی برم تا گیر آمد و شد سنگین این ساعت نیوفتم هر چند که خیابونهای فرعی هم دست کمی از بزرگراه ها ندارن تو شلوغی.
زن کنار خیابون وایساده بچه بغل. با یه دست چادرش رو که تو دهنشم هم مچاله کرده گرفته و با اون یکی دست بچه شو، با یه حالت ناله یه چیزی شبیه .. قیم میشنوم لابد گفته مستقیم. آمد و شد خودروها کنده و دلم میسوزه، هفت هشت متر جلوتر میکشم بغل. زن ندیده منو، بوق میزنم سرشو بر میگردونه، از آینه میبینم که سلانه سلانه داره میاد. در عقب رو باز میکنه و بچه را اول هل میده تو بعدشم خودش عین یه هندونه که میندازی تو حوض آب تالاپ سوار میشه!
میگه سلام آقا لطف کردین، اینجا بد مسیره!
سلام میکنم و میگم خواهش میکنم. من تا آخر این خیابون میرسونمتون.
زن میگه دست شما درد نکنه.
حواسم به زن نیست، دارم فکر میکنم برنامه کریسمس رو جور کنم بچه ها رو ببرم دبی. خواهرم اینا با بابا مامانم هم از امریکا میان، حسابی خوش میگذره
.
زن با صدای بلند میگه، آقا میشه صدای موزیک رو یه کم زیاد کنید
.
ناخود آگاه دکمه افزایش صدا رو فرمون رو چن بار میچکونم. صدا موسیقی به طرز محسوسی زیاد شده، از تو آینه نگاه به زن میکنم. داره با بچه ش نیمچه رقصی میکنه.
زن باز صدام میکنه میگه آقا بفرمایین، خیال میکنم پوله! میگم من راننده تاکسی نیستم به خاطر پول سوار نکردم شما رو. زن میگه نه پول نیست شکلاته بفرمایین.
تازه متوجه میشم که شکلات تعارف کرده بوده!
زن با لطافت خاصی میگه، دیگه کسی با یه زن با بچه هم توجه نمیکنه میدونید یک ساعت بود منتظر ماشین بودم.
حوصله جواب دادن ندارم، بهش میگم بله دوره زمونه چرتی شده.
زن توقف ناپذیر شروع میکنه به حرف زدن، بچه خوابش برده تو گرمای متبوع داخل خودرو.
مردها هم بد شدن آقا! اگه هم کسی سوارت کنه آدم باید با ترس و لرز سوار بشی، نمیدونی به مقصد میرسی یا نه. خیلی ناامن شده. آدم این روزنامه رو میخونه مو به تنش سیخ میشه!
نا خودآگاه یاد ساناز زنم افتادم که چن روز پیشا خودروش خراب بود. کاشکی من خودرو خودمو بهش میدادم اون چن روز.
زن رشته کلامو گرفته دستش و منم دیگه به حرف افتادم. به آخر خیابون رسیدم میگم خانوم من میپیچم تو یکی از این فرعی ها منزلم همینجا هاست، بچه ها م منتظرند.
زن با دستپاچگی جواب میده ایوا چه زود رسیدیم. باشه دست شما درد نکنه. میخواد بچه رو بغل کنه بچه نق میزنه. تو خواب شیرینیه.
دلم آتیش میگیره، میگم مسیر شما کجاست؟ بچه خوابه، اگه نزدیکه برسونمتون؟
زن جواب میده ما وسط شهر زندگی میکنیم، اگه لطف کنید منو تا ایستگاه مترو برسونید ممنون میشم.
زیاد دور نیست تا ایستگاه قطار شهری، اما خیابونا شلوغه. پشیمون میشم از سوار کردن زن.
زن چادر رو دیگه انداخته رو شونه هاش، نگاش میکنم قیافه سپید تپلی اره، چاک پستونش منو یاد بلور خانوم تو رمان همسایه های احمد محمود  میاندازه. خیلی جوونه شاید بیستو یکی دوسال. خیلی ساده است لباساشم خزه.
کلم رو بر میگردونم به بچه نگاه میکنم، دماغش زده بیرون اونهم بد لباسه. یه دستمال کاغذی میکنم میدم به زن میگم دماغ بچه رو..!
زن میگه، ای بابا همه شما مردها که مثل هم میمونید. شوهر سابقم هم دوست نداشت دماغ بچه رو.
میپرسه بچه دارین؟
میگم آره، دو تا پسر گل.
خدا حفظشون کنه. باز هم وراجی میکنه میگه شوهر سابقم معتاد بود، من شهرستانی بودم. سوم دبیرستان بودم که شوهر سابقم با خونواده ش اومده بودن عاشورا تو شهر زادگاه باباش یعنی شهر ما. خوشتیپ بود و بچه همینجا. اونموقع که شماره داد بهم قلبم ریخت، این جونم مرگ شدم نتیجه ش! اشاره میکنه به پسرک  سه چهار ساله که خوابیده رو تشک صندلی عقب خودرو.
چیزی ندارم بگم، زن دست میکشه به گردنش تو آینه میبینم ش، حس خوبی میکنم. یه لحظه حس مرد بودن، قدرت داشتن، حس برتری جویی م بیدار شده، میل به حرف زدن پیدا کردم.
خیلی قرص و محکم میگم آره بعضی ها عوضی اند، لیاقت بچه ندارن. نگاه به زن میکنم چهره ش طبیعی خوشگله، ساناز زنم هم قشنگه  اما کشته خودشو با سولاریوم و کرم شب. این زنک واقعا قشنگه!
زن فهمیده که بهش توجه کردم و شروع به عشوه گری میکنه، میگه خیلی خسته م. کاشکی زودتر میرسیدم خونه  استراحت میکردم.
گرفتم منظورش رو، شیطنتم گل کرده.
بابا مامانم  اینا رفتن امریکا پیش خواهرم و کلید خونه شون دستمه. همینجاس تو داشبورد خودرو. باز میکنم تا مطمئن بشم. آره همینجاست.
به زنک میگم، منزل پدر... من من میکنم و  صدام میلرزه، از نو میگم خونه همین نزدیکیهاست تشریف بیارین پیش ما.
زنک میگه اما شما که گفتین زن و بچه دارین؟
میگم، بله! اما اونها نیستن الان خیلی وقته خارج اند! من هم گاهی میرم سر میزنم بهشون.
زن برق میزنه چشماش. برا اینکه منو مطمئن کنه میگه خیلی ساده اید شما مردها! خیال میکنی زن جماعت منتظر مرد میمونه اونهم تو خارج؟!
پر مرده اونجا همه هم از شما قشنگتر و خوش هیکل تر!
زنک بی شعور. لجم رو درمیاره اما چیزی بهش نمیگم. میگم تشریف میارین منزل؟
میگه باشه اما اگه غذا چیزی تو خونه نیست بخری ها من و این بچه گشنه ایم.
میگم زنگ میزنم غذا سفارش میدم.
میرم طرف خونه بابا اینا، میریم تو خونه.
بعد یه ساعت کار من با زنک تموم شده بچه هنوز رو مبل خوابه. دوست دارم زنک و بچه ش  هر چه زودتر بزنن به چاک. زن تازه میخواد دوش بگیره.
از خودم بدم میاد، اما من مرد هستم و این طبیعت ماست! یاد بچه هام میوفتم.
میخواهم زودتر برم پیششون.
به تلفن همراهم نگاه میکنم، ساناز ۶ بار زنگ زده. همراهم در حالت لرزش تو کاپشنم بوده متوجه نشدم!
باید حواسم به زن باشه چیزی از خونه بابا اینا بلند نکنه.
از حموم که میاد میگم باید بریم از اینجا الان مهمون میاد.
میگه اما..
میگم اما نداره باید بریم یه جا دیگه.
زنک  گوش به حرف میکنه، میگه باشه. لباس میپوشه و بچه رو بغل میکنه و میزنیم بیرون. تو خودرو بهم میگه خیال میکنی من هرزه ام؟! جنده م؟
میگم من همچین چیزی گفتم؟! نه بابا من غلط بکنم از این حرفها بزنم.
میگه شماره خونتو بده!
مپیچونمش یه طوری میفهمه. تازه گشنشه!
دارم میرم برسونمش ایستگاه قطار شهری. سر راهمون یه رستوران پیدا میکنم. محل پارک کردن هم داره میزنم کنار به زنک  میگم پیاده بشه بریم غذا بخوریم.
پیاده میشه بچه به بغل، بچه ش هنوز هم خوابه. میریم تو، زنک میره سر یه میز میشینه.
میرم غذا سفارش بدم، دست میکنم تو جیبم و  پنجاه هزار تومن میدم به صندوقدار، میگم بعد اینکه من رفتم به اون خانوم و بچه ش هر چی خواستن بهشون بده!
میرم سر میزی که زنک نشسته و میگم صاحب رستوران میگه باید جای خودرو رو تغییر بدم. بچه بیدار شده، لپش رو میکشم و میگم خوبی عمو جون!
میام بیرون، سوار خودرو میشم و میرم تخت گاز طرف خونه م.
زنگ میزنم، ساناز زنم باز میکنه، بچه ها دارن کارتون میبینن، میدون طرفم. براشون اسباب بازی هم سر راهم خریدم. ساناز میگه چقدر دیر کردی؟ نگران شدم! 
میگم کار اداری یه دیگه یهو مرتیکه مزخرف حاجیه گیر میده! وقتی یه ریشو بیسواد رو میزارن بالا سر من تا کارهای منو تایید کنه همین میشه دیگه.
به ساناز میگم ناهار چیه، حالا؟
ساناز میگه بمیرم غذا هم نخوردی تاحالا؟
میگم نه بابا، اگه لطف کنی یه چیزی آماده کنی ممنون میشم.
بچه م اسباب بازی ش رو باز کرده اما بهش توجه نمیکنه. میدوه میاد بغلم، لپم رو میکشه میگه چطوری!
و من جیغ بی پایان طبیعت را میشنوم.
محمد  محب علی
اسلو       

No comments:

Post a Comment